مرکز مشاوره کامپیوتری و موبایلی ام سی حمایت مالی از سایت
مرکز مشاوره کامپیوتری و موبایلی ام سی حمایت مالی از سایت رازهای مرگ،تصادف،حقیقت

رازهای مرگ،تصادف،حقیقت

2 سال قبل

مرگ، دشمن نیست ولی دشمن بنظر میرسد. 

زیرا ما خیلی زیاد به زندگی می چسبیم.

<...

رازهای مرگ،تصادف،حقیقت
رازهای مرگ،تصادف،حقیقت

مرگ، دشمن نیست ولی دشمن بنظر میرسد. 

زیرا ما خیلی زیاد به زندگی می چسبیم.

ترس از مرگ، از این چسبیدن حاصل میشود. 

و به خاطر این چسبیدن، قادر نیستیم بدانیم مرگ چیست. 

نه تنها این، بلکه حتی قادر نیستم بدانیم زندگی چیست!!!!  

 

فردی که قادر نیست بداند مرگ چیست، قادر نخواهد بود بداند زندگی چیست. 

زیرا در عمق، آنها دو شاخه از یک درخت اند.  

اگر از مرگ بترسید، اساساً از زندگی  

هراسان باقی خواهید ماند.  

زیرا این زندگی است که مرگ را به همراه می آورد. 

از طریق زندگی است که به سوی مردن میروید. 

شما دوست دارید منجمد و راکد شوید، طوری که جاری نشوید،  

طوری که مرگ هرگز اتفاق نیفتد. 

دوست دارید جایی در راه گیر کنید، طوری که هرگز به اقیانوس نرسید و ناپدید نشوید. 

کسی که از مرگ میترسد، 

به شدت به زندگی میچسبد. 

اما طنز ماجرا این است که اگرچه او خیلی زیاد به زندگی میچسبد، 

اما قادر نیست ببیند زندگی چیست. 

چسبندگیِ او یک مانعی بر درک زندگی نیز میشود. 

او نمیتواند مرگ را درک کند، 

او نمیتواند زندگی را درک کند. 

او در کج فهمیِ عمیق و جهلی عظیم باقی میماند. 

بنابراین این یکی از مهمترین چیزهاست که باید دید، مرگ دشمن نیست. 

مرگ نمیتواند دشمن باشد. 

درواقع، دشمن وجود ندارد. 

کلِ هستی یکی است. 

همه اش دوستانه است. 

همه اش مال شماست. 

آن به شما تعلق دارد و شما به آن تعلق دارید. 

شما اینجا غریبه نیستید. 

هستی به شما تولد بخشیده است.

چه زیباست این شعر:

خاک در دیده بسی جانفرساست ،سنگ بر سینه بسی سنگین است 

بیند این بستر و عبرت گیرد ،هر که را چشم حقیقت بین است

 چ اندر  آنجا  که  قضا  حمله  کند ،چاره تسلیم و ادب تمکین است

زادن و کشتن و پنهان کردن ،دهر  را رسم و ره دیرین است

 

#بخوانیم 

صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود. مجبور شدم به بروجرد بروم. هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم. 

وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم. 

به سمت راست گرفتم، موتوری هم به راست پیچید. 

به چپ، موتوری هم به چپ! 

خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور به داخل رودخانه پرت شد.

 

وحشت زده و ترسیده، ماشین را نگه داشتم و با سرعت پایین رفتم ببینم چه شده؟ 

دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده ... با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمانده.

 

مایوس و ناراحت، دستم را رو سرم گذاشتم و از اتفاق پیش آمده اندوهگین بودم. در همین حال زیر چشمی هم نگاهش می کردم. 

با حیرت دیدم چشماش را باز کرد. 

با خود گفتم این حقیقت ندارد. به او نگاه کردم و گفتم: سالمی؟ 

با عصبانیت گفت: په چینه (پس چه شده؟) مثل یابو رانندگی میکنی؟ 

با خودم گفتم این دلنشین‌ترین فحشی بود که شنیده بودم. گفتم آقا تو را به خدا تکان نخور چون گردنت پیچیده. 

یک دفعه بلند شد گفت: چی پیچیده؟ چی موی تو؟( چی میگی)؟ هوا سرد بود کاپشنم را از جلو پوشیدم سینه ام سرما نخوره!

 

#بخوانیم 

حقيقت جاودان است. 

چيزي كه جاودان نيست، 

يك واقعيت است نه يك حقيقت. 

و تفاوت بين واقعيت و افسانه چندان زياد نيست. 

آنچه يك واقعيت است شايد تا چند لحظه پيش يك افسانه بوده و آنچه اينك يك افسانه است شايد لحظه اي بعد به واقعيت تبديل شود. 

نه افسانه ها حقيقت اند و نه واقعيتها، به همين دليل است كه ما در شرق هيچگاه چندان به تاريخ توجه نشان نداده ايم، 

زيرا تاريخ بيانگر واقعيتهاست.  

غرب بسيار واقعيت گراست. 

اذهان غربي در خودآگاهي وابسته به زمان به سر مي برند. 

اما رويكرد شرقي ها به بي زماني و ابديت است.  

ازاين رو از نگاه شرقي ها حقيقت چيزي فراتر از زمان است. 

تو تا زمانيكه از زمان فراتر نروي چيزي از حقيقت نخواهي دانست. 

در بعد زمان، تو فقط فيلمي را روي پرده مي بيني، اين فيلم ممكن است زيبا باشد و درآن لحظه مجذوب آن شوي اما در اعماق وجودت مي داني كه آن افسانه اي بيش نيست. 

سپس پايان فيلم فرا مي رسد. 

پرده خالي مي شود و ناگهان متوجه مي شوي كه تمام آن مدت فقط پرده واقعيت داشت و آن فيلم تصويري بيش نبود. 

 

دنياي واقعيتها فقط يك تصوير است. 

و پرده حقيقي است. اما پرده در پشت تصوير پنهان است. 

 

پرده همان خداست، و دنيا فيلمي است كه روي آن پرده نمايش داده مي شود. 

 

چگونه مي توان به آن چيز حقيقي- يعني آنچه كه هست، خواهد بود و هميشه بوده است – رخنه كرد؟ 

 

روشي كه ما در شرق كشف كرده ايم مراقبه است. 

مراقبه يعني دست شستن از افسانه ها و واقعيتها، يعني زدودن ذهن از تمام افسانه و واقعيتها تا اينكه فقط پرده باقي بماند. 

پرده خودآگاهي، خالي، پاك و سفيد است و هيچ چيزي در آن به نمايش در نمي آيد. تمام حركتها ناپديد شده اند، زيرا تمام حركتها متعلق به زمان اند. 

زمان متوقف شده، ساعت از حركت افتاده است. 

ناگهان تو به دنيايي ديگر منتقل مي شوي، دنياي فراز، 

آن دنيا، همان دنياي حقيقت است. شناختن آن شناختن همه چيز و تبديل شدن به آن است، زيرا آنگاه:  

شناسنده شناخته مي شود. 

بيننده ديده مي شود.  

مشاهده كننده مشاهده مي شود.  

اين، نهايت تجربه زندگي است كه رهايي بخش است. 

تو را از تمام اوهام ذهن و از تمام واقعيتهاي مادي دنيا مي رهاند.

 

مرکز مشاوره کامپیوتری و موبایلی ام سی حمایت مالی از سایت

ادمین سایت

مدیر کل سایت
User Avatar

اشتراک و لایک

دانلود نسخه اورجینال الکترونیکی این مقاله

دوست گرامی لطفا ایمیل خود را در باکس ذیل وارد کنید و سپس بر روی گزینه دانلود کلیک فرمایید لذا جهت حمایت و افزایش مقاله های عالی مبلغ 2000 تومان رو پرداخت و فایل الکترونیکی این مقاله رو دریافت خواهید کرد و همین طور کد پیگیری برای شما ایمیل خواهد شد باتشکر مدیریت

لینک کوتاه


نظرات

هنوز نظری ثبت نشده اولین نفر شما باشید.


نظرتو بنویس