مرکز مشاوره کامپیوتری و موبایلی ام سی حمایت مالی از سایت
مرکز مشاوره کامپیوتری و موبایلی ام سی حمایت مالی از سایت دانه الماس با ارزش

دانه الماس با ارزش

1 سال قبل

دانه ای از یک درخت بر روی زمین در کف جنگل در کنار یک مرداب افتاد ، باد مقداری خاک بر روی آن ریخت...

دانه الماس با ارزش
دانه الماس با ارزش

دانه ای از یک درخت بر روی زمین در کف جنگل در کنار یک مرداب افتاد ، باد مقداری خاک بر روی آن ریخت و بارش باران باعث شد که آن دانه جوانه بزند . هنگامی که سرش را از زیر خاک بیرون آورد به درختان اطرافش نگاهی کرد با خود گفت : ” من باید بلند ترین و بزرگ ترین درخت این جنگل شوم ! تمامی درخت های این اطراف باید فرزندان من باشند ! من باید تنومند ترین درخت این جنگل باشم ! شاخه های من باید به قدری بزرگ و پر از برگ باشند که همه حیوانات جنگل زیر سایه من بتوانند استراحت کنند” .

 

 هر روز که می گذشت آن دانه جملاتی را که روز اول با خود گفته بود تکرار می کرد ” من باید … و باید …. ” . 

روزهای زیادی گذشت آن دانه دیگر تبدیل به یک درخت بزرگ شده بود اما بزرگترین درخت جنگل نبود او در تمام طول عمرش دائما بایدهایی را که برای خود مشخص کرده بود تکرار می کرد و اصلا نتوانسته بود رشد کردن خودش را ببیند و همواره ناراحت بود که چرا به آرزوی خودش هنوز نرسیده است .

 

 یک روز کوه آتشفشانی که در آن نزدیکی بود فوران کرد ، زمین لرزه شدید روی داد و باعث شد شکاف عمیقی ایجاد شود .درخت قصه ما به همراه مرداب کنارش به درون شکاف کشیده شد و مواد مذاب تمام آن شکاف را پر کرد .

 

اندوه وجود درخت را فرا گرفت و با صدای دردناک باید های خود را دوباره تکرار کرد “من باید بلندترین و بزرگترین درخت جنگلی می شدم ، من باید تنومند ترین درخت این جنگل می شدم اما الان توی این شرایط! من دیگر نمی توانم … “!

 

 سالیان سال گذشت و بر اثر گرمای درون زمین، درخت قصه ما روز به روز کوچکتر می شد و هر روز درد و غصه باید هایش بیشتر می شد .

 

 روزی از روزها زمین لرزه ای شدید درخت قصه ما را از عمق زمین به سطح آورد. او در این لحظه نگاهی به درختان سبز اطراف خود کرد و بعد نگاهی به بدن در هم فشرده خودش که دیگر شبیه درخت نبود انداخت و با خودش گفت: “من باید بلندترین و بزرگترین درخت این جنگل می شدم ! من باید تنومند ترین درخت این جنگل می شدم! اما ببین به چه روزی افتادم! من زندگی ام را باختم. ” 

و بعد چشم هایش را برای همیشه بست و مرد ! عابری که از آن محل رد می شد به درخت نزدیک شد و با دو دستش آن را برداشت و با صدای بلند و مملوء از شادی فریاد زد ” وای خدای من ! چه الماس بزرگی !”

 

 بله درخت قصه ما تبدیل به بزرگترین الماس روی زمین شده بود اما باید هایش ، او را فقط یک درخت تعریف می کردند و او خود را آنچه که بود نمی دید و ارزش وجودش را نمی دانست !

مرکز مشاوره کامپیوتری و موبایلی ام سی حمایت مالی از سایت

ملینا میرمحمدی

نویسنده سایت
User Avatar

اشتراک و لایک

دانلود نسخه اورجینال الکترونیکی این مقاله

دوست گرامی لطفا ایمیل خود را در باکس ذیل وارد کنید و سپس بر روی گزینه دانلود کلیک فرمایید لذا جهت حمایت و افزایش مقاله های عالی مبلغ 2000 تومان رو پرداخت و فایل الکترونیکی این مقاله رو دریافت خواهید کرد و همین طور کد پیگیری برای شما ایمیل خواهد شد باتشکر مدیریت

لینک کوتاه

دسته بندی


نظرات

هنوز نظری ثبت نشده اولین نفر شما باشید.


نظرتو بنویس